تبليغاتX
از جنس مرمر...
خاطرات روزانه
حالا که منو به دست آوردی،

دیگه تظاهر بسه،

نقابتو بردار...

بذار به اون آدم سردِ زیرش

سلام کنم.

بذار بهت عادت کنم.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 15:54  توسط مرمر  | 

هر چیزی که نوشتم دستم رو گذاشتم روی backspace و تمام...

هیچی نگم بهتره

هیچ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 14:22  توسط مرمر  | 

بالش هایمان چسبیده به هم

ولی ما فرسنگ ها دوریم.

هر دو در تلخی و خاموشی

هر دو در حسرت همآغوشی...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 12:39  توسط مرمر  | 

فرِ موهای خیالم باز شدن،

از بس روشون راه رفتی...

یه دقیقه بشین عزیزم،

خسته نشدی؟

**************                                                

م*ر*م*ر


+ نوشته شده در  شنبه ششم شهریور 1389ساعت 17:8  توسط مرمر  | 

فکر میکنی هر شب که -بر عکس تو - محکم در آغوشت میگیرم و میخوابم به خاطر چیه؟

.

.

آخه...

با لمس تپش قلبت زیر انگشت هام آروم میشم و خوابم میبره.

باید بگم اینکارو فقط واسه خودم انجام میدم نه تو!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 2:18  توسط مرمر  | 

به من خرده نگیر

هنوز تشنه لحظه لحظه با تو بودنم

با اشک هایم چه کنم

که از ثانیه ای دور از تو بودن

به پهنای صورتم جاری میشوند؟

مثل یک بچه بهانه گیر

دلم هر دم تو را میخواهد

حتی وقتی کنارمی

با خودخواهی تمام

باز بیشتر میخواهد.

با همه این ها چه کنم؟

تو بگو...


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 13:22  توسط مرمر  | 

چرا بعضی وقتها دو نفر علی رغم رابطه عاطفی که بینشون هست همدیگه رو درک نمیکنن؟

چرا حرفهای همدیگه رو یه جور دیگه تعبیر میکنن و الکی از دست هم عصبانی میشن؟

چرا گاهی اصلا نمی شنون یا می شنون و نمی فهمن که طرفشون چی میگه و چی میخواد؟

.

.

همه این چرا ها از دیشب دارن تو ذهنم رژه میرن.

*****************************************************************

پ.ن: چه سخته از ترس نفهمیده شدن همه حرفها و خواسته هاتو بریزی تو دل خودت و دم نزنی...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 13:20  توسط مرمر  | 

هر کس کتاب خوبی خوند برای بقیه معرفی کنه چطوره؟

 

پیشنهاد کتاب این هفته:

 رمان "کوری" نوشته ژوزه ساراماگو برنده جایزه نوبل ۱۹۹۸

و این هم نویسنده داستان:

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 18:45  توسط مرمر  | 

 

"برای پریدن گاهی لازم است چند قدم به عقب برگردیم"

 

 

پ ن: این جمله امروز منو بدجوری تکون داد. فهمیدم گاهی هم به عقب برگشتن چندان بد نیست...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 14:19  توسط مرمر  | 

دارم کم کم به اینجا عادت میکنم...

 اوایل واسم خیلی سخت بود که اول زندگیم بیام یه جایی که اصلا دوسش ندارم. خیلی غصه میخوردم دائم اینجا دلم میگرفت ولی زیاد به روی خودم نمیاوردم چون نمیخواستم ناراحتش کنم. اصلا از خونه بیرون نمیرفتم حتی واسه خرید کوچکترین چیزا صبر میکردم تا اون از سر کار بیاد. بیشتر خودمو با کتاب سرگرم میکردم . اینجا یه محیط خاصه با یه قوانین خاص و نمیشه از ماهواره استفاده کرد واسه من که به برنامه هاش عادت داشتم خیلی سخت بود بشینم پای برنامه های سیمای خودمون .ولی کم کم سعی کردم باهاش آشتی کنم و با روشن کردن تلویزیون لا اقل خونه رو از سکوت نجات بدم. قبل از اینکه بیام اینجا بعد از ظهرام به عشق کلاس ایروبیک میگذشت لحظه شماری میکردم که برم باشگاه. وقتی اومدم اینجا کلی ذوق کردم که یه باشگاه اینجا هست که جلسات ایروبیک برگزار میکنه ولی ذوقم بدجوری خشکید وقتی فهمیدم نزدیک ۹۰ نفر توی یه سالن بزرگ باهم کار میکنن!خلاصه اینکه من اینجا هیچ سرگرمی ندارم. ولی چند روزه که میخوام یه برنامه داشته باشم. فقط باید بگردم ببینم اینجا چی کارا میشه کرد...یه هفته است که صبح ها سعی میکنم برم پیاده روی...امروز که رفته بودم دیدم یه خانوم داشت تنها تو محوطه می دوید .کلی ذوق مرگ شدم و میخوام از فردا منم برم. سعی میکنم جلسات کلاس نقاشیمو منظم برم هر چند استادش همش پی قواعد نقاشیه و من حالم از هر چی قاعده و قانونه تو هنر بهم میخوره...دیشب از پنجره بیرون رو نگاه میکردم که ماهو دیدم! درست بالای آخرین طبقه ساختمون روبرویی بود. انگار دلم پر شد از یه حس خوب. حسی که میگفت اینجا هم میشه شبا از پنجره ماهو دید... 

یه نقاشی کشیدم و زدم به دیوار اتاق. کنارش این شعر سهراب رو نوشتم:

هر کجا هستم باشم

آسمان مال من است

پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است

چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند

قارچ های غربت؟؟؟

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 16:5  توسط مرمر  |